نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: فوریه 17, 2012
هر تار موی سپیدت
ریسمانی می شود تنگ پیچیده بر وجودم
بر قلبم چنگ می زند و مرا آکنده از حسرت می کند
که ای کاش گیسوان سیاهم یکسره سپید می شد، به جای همین تار مویت
که ای کاش می شد به جایت پیر شد، به جایت بیمار شد و به جایت مرد
که ای کاش اکسیر حیات بودم، جرعه جرعه مرا می نوشیدی
که ای کاش…
که ای کاش…
چشم برمی دوزیم که نبینیم انبوه موهای سپیدت را، که ما را یارای تحمل این درد نیست…
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: ژانویه 26, 2012
ترم پنج برای اولین بار رندوم اول شده بودم. دلم خوش بود که بعد از چهار ترم در به دری و رندوم افتضاح ، این ترم قشنگ ساعت هشت صبح می رم همه ی واحدهایی که می خوام رو با استادهایی که می خوام می گیرم و برمی گردم خونه، لایک ا باس!
حالا بماند که روز انتخاب واحد خواب موندم و کمی دیر رسیدم و اینا. برنامه م رو جوری تنظیم کرده بودم که باید کنترل خطی با موبد می گرفتم. اصلا حتی یک درصد هم فکر نمی کردم که رندوم اول باشم ولی نتونم طبق برنامه ای که از قبل ریختم درسا رو بگیرم!
بدشانسی ای که آوردم این بود که تعداد زیادی از بچه هایی که رندومشون ساعت هشت بود، ساعت یه ربع به هشت ثبت نامشون باز شد، اما من تا هشت و پنج دقیقه اینا هنوز داشتم زور می زدم که وارد ای دی یو بشم! خلاصه تا وقتی ای دی یوی من باز شد موبد پر شده بود و من نفر چهارم رزرو بودم. گروه های دیگه همه خالی بود ساعت تواضعی هم به برنامه م می خورد و می تونستم باهاش بگیرم. ولی بازم با آرامش کامل به خودم گفتم تواضعی چرا؟ من رندوم اولم و امکان نداره نتونم با موبد بگیرم.
خلاصه من با اطمینان قلبی تمام تو رزرو های موبد موندم تا همه ی گروه های دیگه پر شد. به خیلی های دیگه هم کنترل خطی نرسید. به تکاپوی اضافه ظرفیت و اینها افتادیم، اما حائری آب پاکی رو آلردی ریخته بود رو دست شورای صنفی!
بعد که دیگه مطمئن شدم کنترل خطی بهم نمی رسه مونده بودم چی بگیرم. نقشه کشی رو رفته بودم صحبت کرده بودم ولی احتمال خیلی کمی می دادم بهم برسه. از طرفی چون مطمئن بودم که می خوام برم مخابرات، تو ترمیم دی اس پی هم گرفتم. البته اونم اولش رفتم تو لیست رزرو. خلج هم که کلا باید تا لحظه ی آخر آدم رو سر بدواند! بهم اطمینان نداد که اضافه ظرفیت می ده. یه اندیشه سیاسی با رسولی هم همین جوری گرفته بودم که واحدام زیاد شه.
خلاصه ترمیم تموم شد و دیدم که هم نقشه بهم رسیده هم دی اس پی! کلی خوشحال شدم و اینا… تا این که حدود یه هفته بعد از ترمیم رفتم ای دی یو رو چک کردم دیدم ای وااااای! تو اون بحبوحه (؟) ی این که کدوم درس بهم می رسه اصلا به تاریخ امتحانام نگاه نکرده بودم و امتحان دی اس پی و نقشه و اندیشه سیاسی تو یه روزه!!!
بیست و هشتم ساعت 9 نقشه، 1 اندیشه سیاسی، 3 دی اس پی. بیست و نهم هم او آر. مشهدی هم از قبل گفته بود امتحان پایان ترمتون قراره سه چهار ساعته باشه و خیلی سخت و اینا!
تصمیم گرفتم با استادا صحبت کنم، اگه یه کدومشون حاضره ازم یه روز زودتر امتحان بگیره که هیچ. اگر نه یه کدوم از این درسا رو حذف کنم.
مشهدی که همون اول که بهش گفتم سه تا امتحانم تو یه روزه گفت بهت تسلیت می گم و پیشنهاد می کنم بری همین الان این درس رو حذف کنی! گفتم نمی شه یه روز دیگه ازم امتحان بگیرین؟ بعد کلی پیشنهادم رو بالا پایین کرد و حالات مختلف رو سنجید و اینا، آخرش قبول کرد که یه روز بعد از امتحان اصلی ازم امتحان بگیره اما نمره م رو از هیجده حساب کنه. چون گفت اگه از هیجده بیشتر شی شاید تقلب کرده باشی!! گفتم خب شاید خودم بیشتر از هیجده شده باشم، گفت نه دیگه همینه که هست می خوام بخوام نمی خوام نخوام (البته نه با این کلمات!)
اما روحانی (استاد نقشه) تا بهش گفتم قبول کرد و با اطمینان گفت نه نمی خواد حذف کنی. یه روز قبل از امتحان اصلی بیا ازت امتحان بگیرم. منم حسابی ازش اطمینان گرفتم گفتم پس مطمئنین که امکانش هست؟ حذف نکنم؟ گفت آره!
منم صداش رو در نیاوردم و به کسی نگفتم که یهو به گوش صادقی (مسئول مرکز گرافیک) نرسه. چون می دونستم اگه بفهمه مخالفت می کنه.
خلاصه گذشت و روز بیست و هفتم خیلی خوشحال پاشدم رفتم دانشگاه که امتحان نقشه رو یه روز زودتر بدم. رفتم مرکز گرافیک دیدم که اصلا پرنده پر نمی زنه! نه روحانی بود، نه اون خانم و آقاهه که همیشه تو دفتر بودن، نه هیچ استاد دیگه ای. فقط چند تا تعمیرکار بودن، صادقی هم با سی-چهل تا دانشجو تو دفترش بود داشت براشون رفع اشکال می کرد.
من هی نشستم صبر کردم تا روحانی بیاد، دیگه نزدیک ظهر شد اما خبری ازش نشد. آخرش رفتم از یه جاهای عجیب غریبی اون خانم منشی رو پیدا کردم گفتم قرار بوده آقای روحانی از من امتحان بگیره اما هنوز نیومده! اون گفت اصلا آقای روحانی مسافرته تا بعد از امتحانا نمی یاد!!!!
بعد رفت بهش زنگ زد گفت یه دانشجو اومده می گه قرار بوده امروز ازش امتحان بگیرین، اونم مثل این که گفت آره راستی پاک یادم رفته بود! بگین آقای صادقی ازش امتحان بگیره!!
خانمه هم رفت به آقای صادقی گفت، صادقی هم عصبانی شد و گفت اصلا آقای روحانی به چه اجازه ای این قول رو به شما داده، چه معنی داره و این حرفا! هی گفتم خب حالا که آقای روحانی قولش رو به من داده منم رو قولش حساب کردم، حالا شما ازم امتحان بگیرین بعدا با آقای روحانی صحبت کنید. حدود بیست دقیقه با وجود اون همه دانشجو که تو اتاقش منتظر بودن صحبت کردیم. هی هم می گفت شما الان دارین وقت من و این دانشجوها رو می گیرین.
خلاصه آخرش همونی شد که می ترسیدم! هم آبروی روحانی رو بردم، هم حاضر نشد ازم امتحان بگیره و یه صبح تا بعد از ظهرم به طور کامل تلف شد و برگشتم خونه. منم اندیشه سیاسی هیچی نخونده بودم. به خیال این که امتحان نقشه م رو زودتر می دم، اندیشه سیاسی رو گذاشته بودم صبح تا ظهر بیست و هشتم بخونم. مجبور شدم شبش کلی دیر بخوابم آخرش هم اندیشه سیاسی تموم نشد.
فرداش هم بیدار شدم، خســــــــــــته و خواب آلود به ترتیب همه ی امتحان ها رو گند زدم. بعد از نقشه دیدم که خیلی خیلی خسته م و با این وضع حتما دی اس پی رو خراب می کنم. با این که اندیشه سیاسی رو تموم نکرده بودم رفتم استراحتگاه بخوابم. ولی هم به خاطر استرسم هم چون بچه ها سروصدا می کردن فکر کنم خوابم نبرد. بعد از دو ساعت بیدار شدم دیدم حالم از قبل از خوابم خراب تر شده. تند تند ناهار خوردم و اندیشه سیاسی رو یه نگاه انداختم، رفتم اون رو هم گنـــــــــــد زدم برگشتم.
دیگه اعصابم خیلی خورد شده بود. رفتم نماز بخونم و تو همون مسجد دی اس پی رو یه مختصر دوره ای بکنم و برم سر جلسه. ولی وقتی کتاب رو باز کردم دیدم ای واااااااااای! همه چی یادم رفته و انگار برای اولین باره که دارم اینا رو می خونم. اســــــــــــترس وحشتناکی گرفتم. سرم هم درد گرفته بود اصلا هیچی نمی رفت تو مخم. چند تا فصل رو یه نگاهی انداختم و دیدم ای وای ده دقیقه از زمان امتحان گذشته!
از مسجد تا ابن سینا رو دویدم و با حال بـــــــــــد و استرس رسیدم سر جلسه. سر جلسه اصلا تمرکز نداشتم. سوال های خیلی خیلی آسون که عینشون رو حل کرده بودم رو هم نمی تونستم حل کنم. دلم از گرسنگی داشت ضعف می رفت چشمم سیاهی می رفت. سردرد هم که به جای خود. می دیدم هیچی هیچی حتی مثلا تعریف ها یادم نمی یاد استرس گرفته بودم. خلاصه سر جلسه با خودم کلنجار رفتم و موتور اضافیم رو روشن کردم و به هر ترتیبی بود یه چیزایی نوشتم! بعد جلسه مشهدی پرسید سه تا امتحان امروزت چطور بود؟ گفتم همــــه رو خراب کردم! (بازم دست مشهدی درد نکنه! اون یادش بود که سه تا امتحان داشتم ولی روحانی یادش نبود)
تو راه برگشت به خونه دلم می خواست خودم رو بندازم زیر مترو. رسیدم خونه رفتم سر او آر. از قبل خونده بودم ولی دیدم اصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا هیچی یادم نمی یاد. حتی یه جدول سیمپلکس ساده رو هم ده بار عملیاتش رو انجام می دادم ولی به جواب نمی رسید. خلاصه دیدم با این وضع اگه امتحان بدم صفر می شم. صفر مطلق!!
شب با خودم گفتم اگه فردا پاشدم و باز هم دیدم هیچی یادم نمی یاد، یه بلایی سر خودم میارم حذف پزشکی می کنم این درس رو. با این فکر آروم شدم و خوابیدم. ساعت یک و نیم شب یهو از خواب بیدار شدم دیگه خوابم نبرد. پاشدم رفتم اون یک ورق آ چهار پشت و رویی که می تونستیم تقلب ببریم رو نوشتم. همون روز مشهدی هم برگه ها رو صحیح کرده بود. نمره م خوب نشده بود ولی به نسبت وضعیتی که امتحان دادم راضی بودم.
خلاصه او آر رو هم گند زدم. امتحانش سخت نبود ولی از اول تا آخرش محاسباتی و نوشتنی بود. چند تا سوتی اساسی و بنیادی هم داده بودم که کل جواب ها و راه حل هام رو غلط کرده بود (برای انتخاب متغیر خروجی به جای این که مینیمم اون نسبت ها رو ببرم بیرون ماکزیممشون رو برده بودم بیرون) آخرش هم نشد همه رو درست کنم دیگه ولش کردم.
خلاصه که این جوری به ده واحد ما گند خورد. اگه از همون اول کنترل با تواضعی می گرفتم و مجبور نمی شدم به جاش دی اس پی بگیرم، هیچ کدوم این اتفاقات پیش نمی اومد. امتحانام هم قشنگ با فاصله از هم می شد و واسه هر درس اختصاصی هم سه چهار روز وقت داشتم.
بعد جالبه این ترم (ترم شش) مجبور شدم کنترل رو با همون تواضعی بگیرم، امتحانش هم با ماشین پشت سر هم می شه! ولی چاره ای نیست دیگه…. حماقتی یه که خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
پی اس: من آدم پر حرفی نیستم اما نمی دونم چرا پستام این قدر طولانی می شه! خودم هم حال ندارم دیگه بخونمش :دی
پی پی اس: آخرش هم نرفتم مخابرات. رفتم الکترونیک. اگه از اول می دونستم نمی رم مخابرات، دی اس پی رو به عنوان درس اختیاری نمی گرفتم.
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: ژانویه 6, 2012
بالاخره بازی ایده آل زندگیم رو یافتم:
Machinarium
آنچه خوبان همه دارند این یک جا داره!
فقط کاش بعد از امتحان ها پیداش می کردم. آدم رو بدجور از کار و زندگی می ندازه!
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 26, 2011
امتحان اتوکد داشتیم. امتحان این جوریه که دو تا طرح رو از قبل بهمون دادن گفتن تمرین کنیم, یکیش رو روز امتحان به طور رندوم بهمون می دن تا در عرض بیست دقیقه بکشیم. کلی هم تهدید و ارعاب کرده بودن که قبل از امتحان کامپیوترهاتون رو می گردیم اگه فایل آماده ش رو به هر نحوی آورده باشین درجا صفر می دیم و شوخی هم نداریم.
منم هر دو رو خیلی کامل و تمیز و خوشگل کشیده بودم. ولی به سرم زد فایل آماده ش رو هم تو کوچه پس کوچه های لپ تاپم قایم کنم ببرم که اگه تو بیست دقیقه تموم نکردم یا آخرش یهو کل طرحم پاک شد یا … کلا قوت قلبی داشته باشم!
روز قبل امتحان رفتم یه سر و گوشی آب بدم ببینم در چه حد می گردن. از یکی از چند نفری که از کلاس اومدن بیرون پرسیدم: شما الان امتحان اتوکد دادین؟
اون: بله.
من: قبل امتحان لپ تاپ ها رو چک می کنن؟ کلا چه جوری مراقبت می کنن؟
اون: همین جوری که بچه ها دارن می کشن چکشون می کنن. روند پیشرفتشون رو می بینن.
من: یعنی نمی شه فایل های آماده رو با خودمون ببریم؟
اون (با نیش باز) : ببینم می خواین تقلب کنین؟
من: نمی دونم. شاید لازم بشه خب. آره.
اون: من خودم تی ای هستم!!! فکر کنم سوتی دادین!
من: :-O
اون:
من:
اون: حالا تی ای شما کیه؟ اسمش چیه؟
من: :فرار!!!
Posted from WordPress for Android
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 20, 2011
با خودم که بحث می کنم, به این جمله که می رسم دیگه کم می یارم. خفه می شم.
Posted from WordPress for Android
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 13, 2011
life only makes sense when… when what?l
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 13, 2011
1 هر انتخاب یعنی قید دهها انتخاب دیگر را زدهایم. دهها زندگی نکرده.ما تا ابد محکومیم درباره راههای نرفته خیالپردازی کنیم. 2 مقدار کل حسرت در زندگی ثابت است.حسرتها از بین نمیروند. از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشوند 3 إن الانسان لفی خسر…
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 13, 2011
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
شفیعی کدکنی
بشنوید
نوشتهشده به وسیلهی: ملیکا شهریاری در: دسامبر 12, 2011

معلمشون بهشون گفته واسه اعضای خانواده تون نامه بنویسین. ورداشته اینو نوشته.
این کیس آو لود نشدن عکس!:
قسمت مربوط به من:
ملیکا! فکر کنم الان پشت لپ تاپ بودی یا خوابیده بودی یا داشتی با موهایت بازی می کردی. محال است مشغول درس خواندن بوده باشی!
Posted from WordPress for Android