My Side

To PhD or not to PhD

Posted on: فوریه 13, 2016

امروز موقع خداحافظی از رامونا، بعد از این که آخر هفته ی خوبی رو برای هم آرزو کردیم!، به من گفت یه چیزی هست که ازصبح دارم بهش فکر می کنم. به عنوان یک توصیه بهت میگم: اگه صد در صد مطمئن نیستی که می خوای پی اچ دی بخونی، این کار رو نکن. گفت من آدمی هستم که کاملا مطمئن نبودم و پی اچ دی رو شروع کردم و الان به شدت پشیمونم و اگه به عقب برگردم هرگز این کارو نمی کنم.

درست همین حالا که همه چیز جور شده، یه پوزیشن پی اچ دی خوب در دانشگاهی که آرزوش رو داشتم برام پیدا شده، با یک پروژه ی خوب فول فاند در همین ترایامفی که هیچ وقت خوابش رو هم نمی دیدم پام رو به همچین جای خفنی بذارم، درست همین الان که همه ی چیزها به طرز معجزه آسایی عالی پیش میره، وقتشه که تناقض های درونی و کامنت های دلسرد کننده و البته واقع بینانه ی اطرافیان به سمتم سرازیر بشن.

هنوز پی اچ دی رو شروع نکردم ولی کاملا برام روشنه که چه روزهایی در انتظارم هستن: کارم گره خورده، سوپروایزرهام کمک خاصی بهم نمی کنن. هر روز صبح با خستگی و افسردگی از خواب پا میشم میام آفیس. کارم جلو نمیره، خسته میشم و همه ی وقتم رو در شبکه های اجتماعی و ناین گگ و این ور اون ور تلف می کنم. روزهام رو پشت سر هم بدون هیچ پیشرفتی می گذرونم. به محض این که کوچک ترین گره ای در کارم بیفته استرس شدید می گیرم و فکر می کنم موضوعی که روش کار می کنم بن بسته و هیچ وقت فارغ التحصیل نمیشم. اضطراب و وحشتم به جای این که اثر مثبت روی کارم داشته باشه، اثر منفی داره. برای فرار از استرس به شبکه های اجتماعی و کارهای وقت تلف کنی پناه می برم. استادم هیچ سراغی ازم نمی گیره و خودم خجالت می کشم بعد از این همه وقت برم ازش سوال های احمقانه بپرسم. این قراره سرنوشت من در چهار، پنج، شش، هفت، هشت و خدا-میدونه-تا-چند سال آینده باشه.

این چیزیه که من صد در صد میخوام؟ معلومه که نه. ولی خودم رو بهتر از هر آدم دیگه ای میشناسم. آدم ترسو و بی اعتماد به نفسی هستم. جرات ندارم حتی ذره ای پام رو از مسیر تعیین شده ای که از بچگی برام تعیین شده اون طرف تر بذارم و دنبال رویاهای خودم برم. مسیر تعیین شده چیه؟ به قول محمد بهمن بیگی در بخارای من ایل من، «باید ترقی کنی و به مقامات عالیه برسی.»

«ملامتم مي‌كردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل مانده‌اي و چرا عمر را به بطالت مي‌گذراني؟! بايد عزيزان و كسانت را ترك گويي و به همان شهر بي‌مهر، به همان ديار بي‌يار، به همان هواي غبارآلود، به همان آسمان دود گرفته بازگردي و در خانه‌اي كوچك و كوچه‌اي تنگ زندگي كني و در دفتري يا اداره‌اي محبوس و مدفون شوي تا ترقي كني.

زندگيِ باز و شهباز و سينة‌ تيهو و دراج به درد تو نمي‌خورد. هواي متعادل، فضاي بلند و آسمان صاف و روشن از آنِ عقاب‌ها و پرستوهاست. تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني، بپوسي و به مقامات عاليه برسي!«

خودم رو میشناسم. میدونم اصلا آدم پی اچ دی خوندن نیستم و می دونم چه روزهایی در انتظارمه. ولی این رو هم می دونم که اگه پام رو از این مسیر تعیین شده بیرون بذارم، هر یه نفری که ازم بپرسه پس چی شد که پی اچ دی نخوندی؟ چی شد که «ترقی» نکردی؟ تو که از بچگی انقد درست خوب بود و باهوش بودی. پس چی شد؟… میدونم این قدر آدم بی اعتماد به نفسی هستم که هر کدوم از این سوال ها من رو هفته ها به خودش مشغول می کنه و احساس لوزر بودن بهم القا می کنه. میدونم هر چقدر پی اچ دی خوندن برام شکنجه باشه، شنیدن این جور سوال های دیگران (و حتی شاید سوال های خودم در آینده از خودم. کسی چه میدونه؟)  برام شکنجه ی بزرگ تریه.

گذشته از این، از مسیر تعیین شده خارج بشم و کدوم رویاها رو دنبال کنم؟ از خودم می پرسم رویای من چیه؟ و جوابی به جز لم دادن روی کاناپه و خوردن و خوابیدن به ذهنم نمیرسه. دچار کرختی و انفعال شدم و امیدوارم که فقط یک فاز گذرا باشه. دلم خیلی میخواد که ملیکای پر از آرمان و ایده ی قدیم ها برگرده و تنها کاری که الان میتونم بکنم اینه که تسلیم این کرختی نشم. بر خلاف طبیعتم خودم رو وادار به «ترقی» کنم که اگه ملیکای غیر کرخت برگشت، خودم رو صحیح و سالم تحویلش بدم و در برابرش عذاب وجدان نداشته باشم.

مردم با کلی انگیزه و انرژی پی اچ دی رو شروع می کنن و اواسطش یا آخراش بی انرژی و افسرده میشن و از خودشون سوال های بنیادی می پرسن. من که از همین الان قبل از شروع پی اچ دی حال و روزم اینه، خدا می دونه بعدا چه جوری میشم.

اگه بخوام پی اچ دی نخونم چی کار می کنم؟ تقریبا میتونم بگم یک پیشنهاد کار دارم. میتونم مدتی کار کنم. (رامونا هم امروز به من پیشنهاد کرد که لازم نیست بلافاصله شروع کنی. میتونی بعد از ارشد یه کم فکر کنی، کار کنی و هر وقت دلت خواست برگردی به درس و دانشگاه . گفتم آخه از کجا معلوم باز هم پوزیشن پی اچ دی برام باشه؟ گفت ملیکا (خیلی بامزه اسمم رو تلفظ میکنه) تو هر وقت که بخوای برات پوزیشن پی اچ دی هست.) نظرم راجع به کار چیه؟ خب کار از پی اچ دی خوندن هیجان انگیزتره. خبری از رکود و رخوت نیست. سرت انقدر شلوغ میشه که حتی تکست ها رو هم نمی رسی جواب بدی. شاید زیادی هیجان انگیزه! استرس زیادی داره ولی حس خوبی داره. یک دانشجوی پی اچ دی همیشه فکر می کنه سر کاره و کاری که داره میکنه بیخوده و معلوم نیست به جایی برسه. ولی سر کار فرق داره. آدم نتیجه ی کارش رو (خوب یا بد) همون لحظه می بینه. درآمدش هم که خب خیلی خیلی بهتر از درس خوندنه. این پیشنهاد کاری که من دارم کلی سفر کردن هم  توش داره، منم که عاشق سفر! خلاصه این هم یک آپشن هست، ولی بعیده انتخابش کنم. نمیدونم… «باید بیشتر فکر کنم.»، همین جوابی که به رامونا دادم.

Advertisements

5 پاسخ to "To PhD or not to PhD"

سلام ملیکا خوبی؟
چه خبرا؟
آقا من دیر دیدم این پستت رو یعنی اون وقتی که گذاشتیش درگیر دفاع بودم بعدشم درگیر آزمون دکتری مزخرف…
چه کردی؟ العان پوزیشن رو داری یا اقدام نکردی؟

سلاااام زینب! خوبی؟
تبریک میگم دفاع کردی! دسسسسسست دسسسسسست
آزمون دکتری چطور بود؟
آره گرفتم پوزیشن رو، دیگه ببینیم چی پیش میاد

ممنوووون
شما هم دفاع کردی؟
دلم برات تنگ شده
دکتری تهران و آی پی ام رفتم مصاحبه اما رد شدم 😐
منم به این دو راهی خیلی فکر کردم ملیکا
نمی دونم تصمیمت چیه اما اگه قرار باشه برگردی قاعدتا فرصت محدودی داری و تو این فرصت محدود احتمالا یا باید کار رو انتخاب کنی یا دکتری…و خب این به این برمی گرده که چه آینده ای برای خودت متصوری…اگه قرار باشه برگردین باید ببینی چه آینده ای تو رو راضی تر می کنه برگردی و استاد شی و یا برگردی و یک جایی مشغول به کار شی اگه واقعا فکر می کنی که حالت از این که بشینی تو دفتر کارت و مقاله چاپ کنی و با دانشجو سر و کله بزنی بد می شه سراغ این راه نرو و دکتری نخون اما خب شرایط کاری هم تو ایران جوری نیست که فکر کنم کاری باشه که راضی ات کنه از نظر علمی…خلاصه که می دونم خسته ای اما این قدر به دکتری هم بدبین نباش بالاخره این راهیه که توش قرار گرفتیم و شاید وفتی قدرش رو بدونیم که از دستش بدیم…یه راه دیگه اینه که به یه رشته دیگه و دکترای یه چیز دیگه فکر کنی مثلا یه چیز بین رشته ای (نمی دونم علاقت چیه)
ولی یه چیزی رو مد نظر داشته باش این که واقعا این طور نیست که همیشه فرصت برای دکتری خوندن باشه همین که آدم از این محیط دور شه کلی خودش سخت می کنه برگشتن رو (از نظر روحی و آمادگی!) و خب برای دانشگاه ها هم سن مهمه…اگه هم بخوای برگردی و استاد شی هم شرط سنی دارن و…
برات آرزوی بهترینا رو می کنم
ان شاءالله بهترییییین تصمیم رو بگیری و بهترییییین ها برات رقم بخوره
:*

من استادم داره میره سفر. هر وقت برگرده دفاع می کنم ایشالا.
تصمیمم این هست که برگردم، و یکی از دلایلی که آخرش تصمیم گرفتم دکتری رو انتخاب کنم این بود که پل های پشت سرم رو خراب نکنم چون هنوز دقیقا نمی دونم در آینده دوست دارم چی کار کنم.
این نکته ای که گفتی اگه آدم از محیط دانشگاه دور بشه از نظر روحی دیگه برگشت بهش سخت میشه هم خیلی درسته.
مرسییییی عزیزم ان شاالله تو هم موفق باشی و بهترین ها برات پیش بیاد :-*****
این که دکتری فعلا جور نشده هم مطمئن باش مصلحتی توش بوده. من رو باخبر کن که چه تصمیمی می گیری و چه مسیری در پیش میگیری 🙂 خیلی خوشحال شدم ازت با خبر شدم :-* ا

ان شاءالله دفاع خوبی داشته باشی و نمرت عالیییی شه و یه نفس راحت بکشی 🙂
ممنونم از دلداریت راستش انتخابای مسیر آیندم خیلی دست خودم نیست و شاید حق انتخابی نباشه! هر چه پیش آید :((((
ممنونم عزیزم :*

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

به 10 مشترک دیگر بپیوندید

Archive

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: